
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. توی یک جنگل سبز و بزرگ، همه ی حیوانها با هم زندگی می کردند، آن طرف رودخانه، خونه ی خاله بزی بود. خاله بزی یه بچه داشت به اسم زنگوله طلا که خیلی شیطون و بازیگوش بود.صبحها از خواب بلند می شد تختش را مرتب می کرد و صبحانه اش را می خورد، کمک مادرش علف ها و یونجه ها را جمع می کرد.زنگوله طلا هر روز کنار رودخانه می آمد و آب می خورد. از روی آب می پرید، به آن طرف جنگل می رفت و با سگ پشمالو و الاغ دم کوتاه به xa0بازی می رفتند.از این طرف جنگل به ان طرف ...
ادامه مطلب