به نام خدا
احسان و درد شکم
شخصیت ها:
احسان
مامان احسان
مامان بزرگ احسان
فرشته خواهر احسان
فاطمه خواهر احسان
برگرفته از نمایشنامه احسان و درد شکم
احسان: ( در حال بو کشیدن وارد آشپزخانه می شود) مامان چه بویی میاد
مامان: ( در حالی که با ملاقه سوپ را هم می زند با مهربانی سرش را تکان می دهد) پسر گلم سوپی که خیلی دوست داری رو درست کردم.
احسان: آخ جون سوپ مرغ
مامان: خوشکل مامان یه کاسه سوپ بهت بدم
احسان: آره مامانی می خوام
احسان: ( به حالت دودلی با نگاه به کاسه سوپ و آهسته) ولی من که تازه بستنی خوردم گرسنه نیستم، چون دوست دارم میخورم
فاطمه و فرشته: ( زل زدن به تلویزیون و هر دو باصدای بلند) احسان کارتون فوتبالیستها شروع شد.
احسان: (در حال دویدن به داخل سالن و نفس زنان) من که میگم سوباسا اینا برنده میشن.
فرشته: ( ابروهای در هم گره خورده و با حالت سوالی) رقیبشون کاکرو هست، به نظرت برنده میشن؟
احسان: ( در حال خم شدن و برداشتن کاسه ی پسته از روی میز و خوردن پسته) ولی سوباسا بازیش خیلی خوبه
فاطمه: ( رو به احسان ) شکمو اینقدر پسته نخور
احسان: ( خودش را تکان می دهد) ای ول سوباسا، برو برو، یه کاسه که چیزی نیست.
فاطمه ، فرشته و احسان: ( هر سه با هم جیغ میکشن و بالا و پایین می پرن) گل گل گل، آفرین سوباسا، آفرین
احسان: دیدی گفتم، دیدی گفتم، برنده میشن
فاطمه: ( با خوشحالی) حالا که سوباسا گل زد بیاین کیک بخوریم.
احسان: ( با حالت التماس) منم کیک
فرشته: یه وقت نترکی اینقدر میخوری
فاطمه: بیا بریم تو حیاط قایم باشک بازی کنیم
فرشته: من چشم میذارم شما دو تا قایم بشید
فرشته: 1، 2، 3.....، 20 اومدم
فرشته: کجا رو بگردم، فاطمه از پشت گلا بیا بیرون
فاطمه: آه، چقدر زود، از کجا فهمیدی من اینجام
فرشته: دیگه دیگه، الان احسان رو هم پیدا می کنم
فرشته: پس این احسان کجاست، چرا پیداش نمی کنم
فاطمه: ( به حالت مسخره کردن) شکمو حتما رفته یه چیزی بخوره
احسان: ( دستش را روی دلش گذاشته و رنگ صورتش زرد شده و خودش را روی مبل ولو کرده ) آی دلم، آی دلم، چیکار کنم
مادر بزرگ: ( با چادر گل گلی و تسبیح به دست) چی شده نوه ی گلم
احسان: وای دلم، دلم، بی بی جون چیکار کنم، دلم درد میکنه
مادر بزرگ: باز دوباره تو همه چیزو قاطی پاتی خوردی
احسان: آخه چیز زیادی نخوردم
مادر بزرگ: الان یه دمنوش واست درست می کنم، تا بهتر بشی
مامان: ( با حالت نگرانی و سوالی) وا، احسان چرا رنگت پریده، چرا می نالی؟
احسان: مامان، مامان، دلم، دلم درد میکنه
فرشته: چیه؟ چی شده؟ خونه رو رو سرت گذاشتی
مادربزرگ: چیزی نیست بچه ها، بخاطر درست غذا نخوردنه، این دمنوشو بخور خوب میشی
مامان: مگه چی خوردی؟
احسان: بستنی خورده بودم، اومدم سوپ خوردم، همین
فرشته: پس اون کیکا و پسته ها رو کی خورد
احسان: آره، آره، یادم اومد اونا رو هم خوردم
مامان: چرا اینا رو با هم خوردی، نگفتی مریض میشی
مادر بزرگ: پسرم از قدیما می گفتن پرخوری چیز خوبی نیست، دکترا هم همینو میگن
مامان: آره پسرم غذای زیاد معده رو خسته میکنه
مادر بزرگ: تازه امام علی (ع) میفرماید: تا وقتی گرسنه نشده ایم غذا نخوریم و قبل از اینکه سیر شویم دست از غذا بکشیم.
مامان: آره بچه ها، مادربزرگتون رو که میبینین اینقدر سرحاله به خاطر اینه که به موقع غذا میخوره و پرخوری نمیکنه
فرشته: خانم معلممون میگفت شربت و میوه رو با هم نخوریم
فاطمه: اتفاقا معلم ما هم میگفت موقع دیدن تلویزیون نباید غذا بخوریم
مادر بزرگ: پسرم حالت بهتر شد
احسان: دستت درد نکنه مادر جون، دمنوشو که خوردم بهتر شدم
مامان: احسان بهتره بری تو حیاط یه کم راه بری تا حالت بهتر بشه
احسان: چشم مامان
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 13:43  توسط پریوش میرزایی |
زنگوله طلا و گوشی...ما را در سایت زنگوله طلا و گوشی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 153