زنگوله طلا و گوشی

خرید بک لینک

امکانات وب

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. توی یک جنگل سبز و بزرگ، همه ی حیوانها با هم زندگی می کردند، آن طرف رودخانه، خونه ی خاله بزی بود. خاله بزی یه بچه داشت به اسم زنگوله طلا که خیلی شیطون و بازیگوش بود.صبحها از خواب بلند می شد تختش را مرتب می کرد و صبحانه اش را می خورد، کمک مادرش علف ها و یونجه ها را جمع می کرد.

زنگوله طلا هر روز کنار رودخانه می آمد و آب می خورد. از روی آب می پرید، به آن طرف جنگل می رفت و با سگ پشمالو و الاغ دم کوتاه به بازی می رفتند.از این طرف جنگل به ان طرف جنگل می رفتند تا وقتی که آفتاب غروب میکرد و آتش خانه ی خاله بزی روشن می شد دیگه آن موقع زنگوله طلا به خونه می رفت. خاله بزی که تازه از مغازه آمده بود با کلی خرید شروع به روشن کردن آتش کرد و وسایل رو در جای خودشان گذاشت و کیک تولد زنگوله طلا را قایم کرد، چون فردای آن روز تولد زنگوله طلا بود و خاله بزی می خواست زنگوله طلا را غافلگیر کند. بله بچه ها، زنگوله طلا دوباره به رودخانه رسید و از روی آب پرید و به سمت خانه خودشان رفت و مامانش گفت: زنگوله طلا امروزم که دیر رسیدی خونه، فکر نکردی که گرگ بد ذات یک جا کمین کرده باشد و تو را بخورد. زنگوله طلا که خیلی خسته بود شامش را خورد و خوابید.

فردا صبح زود خاله بزی به جنگل رفت و حیوانات جنگل رابرای تولد زنگوله طلا دعوت کرد. از الاغ دم کوتاه و سگ پشمالو خواست که زنگوله را چند ساعت به جنگل ببرند تا بتواند کارهای تولد را انجام دهد. مورچه سیاه و سنجاب کوچولو هم به کمک خاله بزی رفتند. ساعت 2 بعد از ظهر بود وهمه ی حیوانات جنگل خونه ی خاله بزی جمع بودند. الاغ دم کوتاه عرعری کرد و به زنگوله گفت دیگه باید به خانه برویم. زنگوله گفت: هنوز که غروب نشده، سگ پشمالو گفت من گرسنه ام، بهتره بریم خاله بزی یه چیزی بده بخوریم. زنگوله با اینکه خوشحال نبود ولی قبول کرد و هر سه به طرف خانه ی خاله بزی به راه افتادند. حیاط خاله بزی پر بود از حیوانات. آقا فیله با خرطومش ساز میزد و قناری شروع به خواندن کرد، پروانه شمعها را روشن می کرد و سنجاب کوچولو هم پذیرایی می کرد. همه ی حیوانات شاد بودند و منتظر آمدن زنگوله طلا بودن که پرنده جیک جیک کنان داد زد زنگوله طلا پیداش شد. با آمدن زنگوله طلا همه با هم می خواندن:

زنگوله طلای کوچک، تولدت مبارک زنگوله طلای مایی، فدات بشیم تو ماهی

زنگوله طلا وقتی فهمید که تولدش هست خیلی خوشحال شد، بالا و پایین می پریدو بع بع می کرد. مادرش را بغل کرد و از همه تشکر کرد.سگ پشمالو که خیلی گرسنه بود دمش را تکان داد و گفت: زنگوله طلا کیکو ببر، کیکو ببر

زنگوله چشمانش را بست و یک آرزو کرد و کیک را برید و همه شروع به خوردن کیک کردند. سنجاب کوچولو گفت حالا دیگر نوبت هدیه هاست. هر کدام از حیوانات کادویی آورده بودند. اما بچه ها، شیر جنگل برای زنگوله طلا یک گوشی آورده بود که هر وقت مشغول بازی شد و هوا تاریک شد مادرش با او تماس بگیرد. جشن تمام شد و همه به خانه هایشان رفتند. زنگوله طلا دوباره از مادرش تشکر کرد و گوشی که آقا شیره آورده بود را برداشت و شروع به بازی کردن کرد. زنگوله طلا آنقدر سرگرم بازی شده بود که از وقت خوابش خیلی گذشته بود، ولی اون هنوز دوست داشت بازی کند و با گوشی اش خوابش رفت. فردا صبح خاله بزی دید که زنگوله طلا برای صبحانه نیامد به اتاقش رفت و دید که زنگوله هنوز خواب است. با خودش گفت حتما دیروز خیلی خسته شده است. ساعت 10 بود که زنگوله طلا از خواب بیدار شد. دوباره گوشی اش را برداشت وشروع به بازی کرد و صبحونه می خورد. خاله بزی وقتی از کار آمد دید که زنگوله طلا صبحانه اش را خورده بود ولی سفره را جمع نکرده بود، دلواپس شد و با خود گفت: چی شده که زنگوله سفره را جمع نکرده است. بله بچه ها، زنگوله طلای قصه ی ما با گوشی بازی می کرد. دیگه نه به مادرش کمک می کردو نه با دم کوتاه و پشمالو بازی میرفت و فقط و فقط کارش شده بود بازی با گوشی و همش چشمانش را میمالید.

فردا صبح دم الاغ دم کوتاه و سگ پشمالو به خونه ی خاله بزی آمدند و به زنگوله گفتند یک هفته ی دیگر مدرسه ها شروع میشود، بیا این هفته را با هم بازی کنیم. اما بچه ها زنگوله قبول نکرد، فقط دلش می خواست با گوشی بازی کند. چشمهای زنگوله طلا هر روز بیشتر درد می کرد، ولی زنگوله طلا توجه نمی کرد.

یک روز صبح خاله بزی با صدای گریه ی زنگوله طلا بیدار شد که داد می زد: آی چشمم، آی چشمم. خاله بزی که خیلی ترسیده بود بع بع می کرد و میگفت: چی شده. زنگوله چشمانش را گرفته بود و گریه می کرد. خاله بزی با دکتر موشی تماس گرفت. آقا موشه فورا خودش را به آنجا رساند، چشمهای زنگوله طلا را نگاه کرد و به خاله بزی گفت: چشمای زنگوله ضعیف شده و باید چند ماه ازعینک استفاده کند. خاله بزی گفت: ای وای! زنگوله طلای من هر روز با گوشی بازی می کرد. آفا موشه گفت: بله خاله بزی، هر کس که زیاد با گوشی بازی کند چشمانش اذیت می شود و ممکن است مثل زنگوله طلا چشمانش ضعیف شود. زنگوله طلای قصه ما که متوجه اشتباهش شده بود وفهمیده بود درد چشمانش از استفاده زیاد از گوشی است، از مادرش و آقای دکتر موشه معذرت خواست و قول داد که به درستی از گوشی اش استفاده کند. بله بچه ها ما هم باید به حرف آقای دکتر گوش بدهیم و از گوشی خود به درستی استفاده کنیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶ساعت 0:58&nbsp توسط پریوش میرزایی |

زنگوله طلا و گوشی...

ما را در سایت زنگوله طلا و گوشی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 175 تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:39

صفحه بندی